سنگ صبور






آمار بازدید
بازدید کل :39321
بازدید دیروز:75
بازدید امروز : 26

من آنلاینم آیا؟؟
تماس با نویسنده


لینکهای روزانه
ترین های جهان در سال 2008 [54]
آزادی با مجوز (یغما گلرویی) [33]
برندگان سیمرغ جشنواره 26ام فجر [28]
زن خیانتکار،شوهر خشمگین،عشق آویزان [103]
حیرت انگیزترین وقایع طبیعی [83]
عکس های برگزیده 2007 رویترز [109]
عکسهای برگزیده 2007 تایم [90]
رد پای زلزله در تهران [43]
فرهاد کوهکن چینی ها [57]
خدایا! [39]
دوستتون واقعا آفلاینه یا اینویزیبل؟ [72]
گزیده هایی از اشعار قیصر امین پور [67]
سر پیری و معرکه گیری [88]
زیباترین کلمه جهان [124]
هشت موضوع شگفت انگیز از زندگی انیشتین [119]
[آرشیو(44)]

موضوعات وبلاگ
جامعه

آرشیو وبلاگ
اولین خزعبلات [16]
دومین ها [9]
سه [9]
چهار [11]
پنج [13]
شیش [14]
هفت [11]
هشت [20]
نه [15]
ده [7]


لینک دوستان
تک پیک
مدیر پارسی بلاگ
طعم شیرین دو دقیقه
راز دل
کتایون
عکسستان
هزاردستان
شاچین
دکتر غریب
گاواره
مسافر رویای زندگی
شیدایان
بونزای
احساس جدید
طرح و داستان
لیلا صادقی
عباس معروفی
آلپر
لوح
مکتوب _مهاجرانی
دلتنگستان
مرا امید وصال تو زنده می دارد
امشاسپندان
گل آقا
درختزاران پنسیلوانیا
خانواده سبز
شلم شوربا
کلاشینکف
حال و روز نوشت
طنزدونی
میرزا قلمدون
و بدانیم اگر کرم نبود...
انگلیسی یعنی این
زبان آموزان
انجمن های سایت
آی طنز
زلال پرست
مرد رند
womens funny
عطش
آفتاب پرست
پرگلک
من فقط یک زن
وبخند
پارک ممنوع
نور و نار
بلاگ نیوز
عمو اروند
واژه های بی روادید
نادرالدین شاه
آلوچه خانوم
خارخاسک هفت دنده
یک پزشک
کتابخانه پارس مارکت
علی صالحی
یک مرد کاهی
زلال پرست

عضویت در خبرنامه

نام:

ایمیل:

 

لوگوی وبلاگ
سنگ صبور

 RSS 

   

   1   2      >

+ .


از وقتی یادم می آید و دست چپ و راستم را شناختم هر سال عید به عید ساعتها را که می کشیدند جلو کلی حالم گرفته می شد. به طرز سرسام آوری از این اتفاق بیزار بودم. تا دو سال گذشته که ساعتها ثابت ماند و کلی ذوق مرگ شدم.


من دلم همان ساعتهای قدیم را می خواهد. اصلا هم برایم مهم نیست که با یکساعت طولانی شدن روزها چقدر در مصرف انرژی صرفه جویی می شود و یا این کهفلان و بهمان،  این هم مهم نیست که مثلا ساعت 8 صبح که از خانه بیرون می رفتی انگار لنگ ظهر بود و آفتاب گرم تابستانی همه جا پهن شده بود، من فقط به این فکر می کنم که باید باز با این عصر های کشدار و داغ تابستانی آنقدر سر و کله بزنم تا بالاخره شب کوتاه بی مایه فرا رسد.



ساعت 7:16 عصر روز یکشنبه 25 فروردین 1387

هوا که خوب باشد، بهاری هم که باشد و مخصوصا بارانی(مثل دیروز) دیگر هیچ چیز جلو دارت نمی شود تا سرت را از لای کاغذ و کتاب در نیاوری و به آشپز خانه و ظرفهای تلنبار شده و شام نپخته هم فکر نکنی و فقط به فکر بیرون رفتن و استشمام این هوا باشی. مخصوصا وقتی که همسر کمی جدی ات هم زنگ می زند و قرار بیرون گذاشتن می گذارد. از این که می بینم این اخلاق هوایی بودنم روی او هم اثر گذاشته احساسی پیروزمندانه می کنم طوری که شعف سرتاسر وجودم را فرا می گیرد!!


 در کنار در ورودی پارک ملت ‌غرفه های کوچکی بنا کرده بودند و در واقع تنها نمود (!!) هفته سلامت که به عینه دیدیم و از آن استفاده کردیم .شکر خدا از عالم و آدم بی خبریم و در ابتدا نمی دانستیم که این اتاقک های سبز و زرد پارچه برای چه و به چه مناسبتی ست؟  فقط با چشمانی پرسشگر عناوین بالای غرفه ها را یکی پس از دیگری دنبال می کردیم و گه گاه نگاهی هم به بروشور ها و کاتالوگ های داخل غرفه ها می انداختیم. اندازه هر کدام از این غرفه ها به اندازه یک میز بود و چند صندلی که توسط یک یا دو خانم جوان اشغال شده بود. همانطور که از کنار غرفه ها رد می شدیم یکی از همان خانم ها در حالی که سعی می کرد دستگاه فشار سنج داخل دستش را  نشان دهد ما را صدا زد و با لبخندی ملیح پرسید: شما نمی خواین فشارتونو بگیرین؟؟ مطمئنا اگر هوا بارانی نبود حتی امکان راحت رد شدن از آنجا هم نبود دیگر چه رسد به این که خودشان صدایمان کنند.  لبخندی مثل لبخند خودش تحویلش دادم و به داخل رفتم. فشارم یازده روی شش بود. تنها توصیه اش خوردن زیاد شیرینی بود. دو غرفه پائین تر نیز همان ماجرا تکرار شد. با این تفاوت که آنجا قند خون را اندازه می گرفتند. میزان طبیعی قند خون بین 75 تا 120 است که قند من 111 بود و توصیه اینبارشان کم خوردن شیرینی بود. فشار پائین و قند بالا. علاقه زیاد به خوردن شیرینی از یک طرف و از طرف دیگر خوردن یا نخوردن آن. مسلما با در نظر گرفتن دو سوی موازنه خوردنش بیشتر می چربید. غرفه ها را بی خیال  و داخل پارک شدیم. همیشه  این پارک را به خاطر فضای وسیع و باز ودرختان بلند و زیبایش دوست داشته ام. علاوه بر این که نزدیک ترین پارک درست و حسابی به خانه مان است. هوا فوق العاده بود. سعی می کردم با هر بار نفس کشیدن از حداکثر حجم ریه ام استفاده کنم و تا می توانم هوا را ببلعم.  تهران به ندرت این هوا را به خود می بیند. کاش می شد لااقل کمی ذخیره کرد برای روز مبادا.



ساعت 2:26 صبح روز پنجشنبه 22 فروردین 1387

دروازه غیب اندکی باز مانده بود. جوانمرد کناردر ایستاده بود پنهانی داخل را نگاه می کرد و می دید که خداوند چگونه همه را می بخشد و چگونه از همه می گذرد.
جوانمرد لبخند زد.
خدا گفت پس دیدی که ما همه را می بخشیم و از همه می گذریم، اما نمی بخشیم و به آسانی نمی گذریم از آنکه ادعای دوستی ما را دارد.
جوانمرد باز هم لبخند زد.
جوانمرد گفت: اما ما در این دوستی پای می فشاریم،‌حتی اگر از گناه همه بگذری و از گناه دوست نگذری...
همه دار و ندار ما در هستی همین است، از این دوستی دست بر نخواهم داشت.
و اینبار خدا بود که لبخند می زد. لبخندی به فراخی غیب و به رازناکی شهود.


جوانمرد نام دیگر تو
عرفان نظر آهاری



ساعت 11:56 صبح روز سه‏شنبه 20 فروردین 1387

1.بعد از یه تعطیلات نسبتا طولانی، امروز به عنوان اولین شنبه کاری سال جدید، همه خسته  بی حال و اغلب در حال خمیازه کشیدن بودند.


2. ده پانزده روز خوردن و خوابیدن و دید و بازدید و تفریح و مخصوصا سفر خستگی هم داره.


3.بپوش بریم، بپوش می یان. تمام برنامه نوروز امسال ما.


4. امسال سیزدهمون هم به در نشد. کسی حوصله شلوغی رو نداشت. مردم گریز شدیم همه مون!


5.به قول عارفه عجب دل خوشی دارن مردم. بند و بساطشونو رو چمنای وسط میدونا هم پهن کرده بودند.


6.اصلا عید هم عید همون سالهای بچگی. من بودم و دوتا دختر خاله دیگه که یکی شون هفت ماه و اون یکی سه سال از خودم بزرگتر بود. چقدر خوش می گذشت . کلی جیک تو جیک بودیم با هم دیگه.  حالا هر کدوممون یه گوشه ایم.



ساعت 5:20 عصر روز شنبه 17 فروردین 1387


ساعت 2:35 عصر روز دوشنبه 20 اسفند 1386

استفن کاوی می گوید: پیش از آن که بالا رفتن از نردبان موفقیت را شروع کنید، ابتدا مطمئن شوید که نردبان را به ساختمان مناسب تکیه داده اید.


استاندال می گوید: از نردبان ترقی که بالا می روید، بر کسانی که در مسیر خود می بینید محبت کنید. چون در موقع پائین آمدن با آنها مواجه خواهید شد.


سنگ صبور هم می گوید : نردبان اصولا چیز خوبی ست به شرطی که تکیه گاهش را اول بررسی کرده باشید،  با پائین نردبانی ها خوب تا کنید و مواظب  سقوط کردن هم باشید. در غیر این صورت چیز خطرناکی ست.



ساعت 3:38 عصر روز چهارشنبه 15 اسفند 1386

خسته و کوفته و درب و داغون ، از سرکار به خانه می رسید ،  مقدار زیادی مجله و روزنامه و کاغذ های اداری و پرونده های نیمه کاره تان را از کیفتان بیرون می آورید و روی میز غذا خوری پرت می کنید . همسرتان که گویی تازه از سر کار برگشته مشغول چرت زدن است . درحین عوض کردن لباستان به افزایش روزانه قیمت ها فکر می کنید و کله تان تان سوت می کشد. دست و صورتان را  می شوئید ، آب سیاه از آنها سرازیر می شود . آلودگی و ترافیک کلافه تان کرده . سراغ یخچال می روید به یک لیوان آب خنک اکتفا می کنید . روی کاناپه لم می دهید و تلویزیون را روشن می کنید. تند تند کانالها  را عوض می کنید . چیز به درد بخوری که بتواند شما را سرگرم کند پیدا نمی کنید.. شب به سرعت فرا می رسد و همسرتان به خاطر چربی های اضافه ای که دور تا دور کمر و شکم تان را گرفته به شما شام نمی دهد. دمق و در حالی که ضعف سرتاپای وجودتان را گرفته به اخبار های کذایی شبانه گوش می دهید و سپس تنها به سوی رختخواب می روید . در راه به زمین و زمان و تمام ملحقاتش ( البته به غیر از همسرتان )  فحش و ناسزا می گوید. حالا در رختخواب دراز کشیده اید . همسرتان مشغول چت کردن  است و خودتان نیز مشغول مرور  اتفاقاتی هستید که در طول روز با آنها مواجه شده اید. به این فکر می کنید که امروز در برخورد با همکارتان از کوره در رفته اید، به ذهنتان می آید که با تمام اصرار و پافشاری که کرده اید باز هم تعمیر کار، تلفن شما را به موقع تحویل نخواهد داد و بعد زیر لب یک فحش هم نثار او می کنید. همچنانکه احساس خواب آلودگی می کنید، در حال فکر کردن به کار هایی هستید که فردا باید انجام دهید. هوش از سرتان می پرد .


ساعت 6:30 صبح بدون داشتن هیچ ذهنیتی از خوابی که دیشب دیده اید با صدای زنگ ساعت از خواب می پرید . همسرتان هنوز خواب است . سریع از رختخواب بلند می شوید کمی  آب و قهوه در قهوه جوش می ریزید و آن را روشن می کنید . به سراغ maill box تان می روید. قهوه تان را هول هولکی سر می کشید. نوک زبان، حلق، مری و معده تان به ترتیب می سوزد. با سرعت کیف به دست به سمت ماشین تان می روید در حالیکه به شدت دغدغه کمبود بنزین دارید. در مدت زمانی که در راه هستید، به خبر های شبکه پیام در رابطه با ترافیک  گوش می دهید. آرزو می کنید ترافیک امروز سبک تر باشد.  پس از دوساعت به محل کارتان می رسید . در به در به دنبال  پیدا کردن جای پارک هستید که بالاخره موفق می شوید دو کیلومتر پائین تر از محل کارتان ماشینتان را پارک کنید . هنوز پیاده نشده اید که تلفن همراه تان زنگ می زند و یکی از همکارانتان به شما یادآوری می کند که تا 15 دقیقه دیگر جلسه مهم تان آغاز می شود.  یاد سین جین های رئیس تان می افتید و آن وقت است که از ته دل آرزو می کنید ای کاش  می شد تا مدتی از این زندگی فاصله گرفت.



ساعت 11:49 صبح روز دوشنبه 6 اسفند 1386

یه تیکه گوشت حداکثر نیم کیلویی که به اندازه مشتته. کار اصلیش تا اونجایی که من بلدم کنترل خون و پمپاژ  کردنش به تمام بدنه. بهش می گن دل. هر چی گوشه و کنارشو بگردی و کالبد شکافیش کنی یه چیز ظاهری به اسم احساس و عشق و تنفر و چیزای دیگه که می گن توش پیدا می شه، پیدا نمی کنی.
ولی می گن هست. یعنی همه چیز توش جا می شه. گاهی می گن اونقدر بزرگ می شه که تموم دنیا رو می تونه تو خودش جا بده و گاهی وقتا هم از یه پیاله حتی کوچیکتر می شه. گاهی اونقدر می گیره که چشمات هم باهاش همنوایی می کنن و گاهی اونقدر بازه که لباتو خندون می کنه.
گاهی به رسوایی می کشونه آدمو. بعضی وقتا هم کلا گم و گور می شه. باید کلی بگردی پیداش کنی. تازه اگه یه جایی پیش کسی گیر نکرده باشه. 
گاهی از سنگ هم سخت تر می شه  و گاهی از موم نرم تر. بعضیا رو تا مرز جنون می کشونه. بعضیا رو به اوج می رسونه، به ملکوت، بعضیا رو هم به ناسوت.  بعضی وقتا می گن به حرفش گوش کن، دل که بهت دروغ نمی گه، دنبالش برو... اما بعضی وقتای دیگه سرزنش می شی که چرا از دلت پیروی کردی؟ دل رو مترادف هوی و هوس می خونن.
در توضیح تمام افت و خیز ها فقط یه چیز بهت می گن: دله دیگه کاریش نمیشه کرد. و این دل نیم وجبی چه ها که نمی کنه...



ساعت 5:22 عصر روز چهارشنبه 1 اسفند 1386

شب ها که می خوابم
پنچره های خیال را سفت می بندم
پشت در ِ خاطرات را هم چفت و بست می کنم
و با قطرات اشکم
پلک هایم را محکم به هم می چسبانم
تا
تا
تا تو دیگر نیایی به خوابم.



ساعت 3:45 عصر روز چهارشنبه 24 بهمن 1386

...راستی در میان این همه اگر ، تو چقدر بایدی؟



ساعت 3:6 عصر روز سه‏شنبه 23 بهمن 1386

وبلاگ نویسی که در غلیان باشه و بعد بیاد همونو بنویسه قلیان،( چهار تا پست پائین تر ) همون بهتر که در وبشو تخته کنه بره. ولی از اونجایی که بنده عمرا اینکاره باشم، برای این که لا اقل از خجالت خودم در بیام از همین جا با صدایی بلند و رسا اعلام می نمایم که : آقا ما بی سواتیم به مولا.



ساعت 3:57 عصر روز دوشنبه 15 بهمن 1386

تمام آنچه که دیشب ابر روشن در گوش زمین خواند، با نیم نگاهی از خورشید بر باد رفت.


عشق زمین به خورشید قصه دیروز و امروز نیست، گیسوان طلایی خورشید سالهاست دل زمین را برده.


دیشب آنگاه که زمین تنها به قاب خاطره ای از خورشید دل سپرده بود، بــــــــــــــــــاز هم ابر مصلحت اندیش، نگران از عاقبت این عشق نافرجام،  نجوای شبانه خویش را از سر گرفت.


ساعتی بعد نصایح ابر تمام گوش زمین را پرکرد، قلبش فسرد و جسمش یخ زد و در همان حال زیر لحاف مخملی سفید به خواب رفت.


صبحگاهان اما با اولین تلالو خورشید، شانه زدن به گیسوهای طلایی بــــــــــــــــــاز هم دل زمین را آب کرد.



ساعت 10:26 عصر روز شنبه 13 بهمن 1386

نمی خواهم چشمانم را ببندم و فکر کنم که خوشبختم و یا از اوج خوشی بر فراز ابرها به سر می برم. از آن می ترسم که چشمانم شور باشد و آنوقت
.
.
.
.
.
.
.


گروووووپ


از آسمان هفتم خوشبختی ول شوم و با سر به زمین بخورم.



ساعت 5:25 عصر روز پنجشنبه 11 بهمن 1386

داشتم فکر می کردم زندگی بدون عشق و محبت و احساس عجب چیز مزخرفیه.

ساعت 4:17 عصر روز چهارشنبه 10 بهمن 1386

   1   2      >